الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

567

إحياء علوم الدين ( فارسى )

اى ، هر كه براى خداى تواضع كند خداى او را رفعت بخشد ، و هر كه تكبر كند خداى او را پست گرداند ، و هر كه خداى را بسيار ياد كند خداى او را دوست گيرد . و پيغامبر - عليه السلام - خبر داد از جانب حق تعالى : لا يزال العبد يتقرّب إلىّ بالنّوافل حتّى احبّه فإذا أحببته فأكون سمعه الّذي به يسمع و بصره الّذي به يبصر ( الحديث ) ، اى ، هميشه بنده تقرب نمايد به من به نفلها تا وى را دوست گيرم ، و چون او را دوست گرفتم پس سمع او باشم كه بدان شنود و چشم او باشم كه بدان بيند . . . تا آخر حديث . و آن چه از ألفاظ محبت آمده است از شمار بيرون است . و ياد كرديم كه محبت بنده خداى را حقيقت است و مجاز نيست . چه محبت در وضع لغت عبارت است از ميل نفس سوى چيزى موافق ، و عشق عبارت است از ميل غالب مفرط ، و بيان كرديم كه إحسان موافق نفس است ، و جمال نيز موافق است ، و جمال و إحسان گاهى به بصر دريافته شود و گاهى به بصيرت ، و دوستى هر يكى را از آن تابع است ، پس مخصوص نباشد به بصر . و اما دوستى خداى بنده را ، حقيقت او را به عقل و فهم خود اصلا در نيابيم ، پس ممكن نيست كه بدين معنى باشد ، بلكه همهء نامها چون بر حق تعالى و بر غير او اطلاق كرده شود ، اطلاق آن بر ايشان اصلا به يك معنى نباشد . تا به حدى كه نام « وجود » در اشتراك عام‌ترين نامهاست ، خالق و مخلوق را به يك وجه شامل نيست ، بلكه هر چه جز خداى است وجود آن مستفاد است از وجود خداى ، و وجود تابع مساوى وجود متبوع نباشد ، و برابرى جز در اطلاق نام نيست . نظير آن اشتراك اسب و درخت است در نام « جسم » ، چه معنى جسميت و حقيقت آن در ايشان متشابه است ، بىآنكه يكى را از ايشان در آن استحقاق اصالت باشد ، چه جسميت يكى از ديگرى مستفاد نيست ، و نام « وجود » خداى را و خلق را چنين نيست . و اين تباعد در ديگر نامها ظاهرتر است ، چون « علم و ارادت و قدرت » و غير آن ، چه در آن همه خالق خلق را نماند ، براى آن كه خالق در ذات خود و همهء صفتهاى خود منزه و مقدس است از مشابهت مخلوق ، از ذروهء عرش تا منتهاى فرش . و واضع لغت اين نامها را اول براى مخلوق وضع كرده است ، چه در عقلها و فهمها مخلوق پيش از خالق در آمده است ، پس استعمال آن در حق خالق به طريق استعارت و تجوّز و نقل است ، و چگونه همچنان نباشد . و اين محبتى كه سخن ما در آن است در وضع زبان عبارت است از ميل نفس به موافق مناسب . و اين جز در نفسى ناقص صورت نبندد ، چه آن نفس به موافق خود مىرسد و به نيل آن كمال و لذت يابد . و اين بر حق تعالى محال است ، چه همهء جمال و كمال و بها و جلال كه در الهيت ممكن است او را حاضر و حاصل است ، و هميشه واجب الوجود و الحصول است ، تجدد و زوال آن صورت نبندد ، پس او را به غير خود نظرى نباشد از آن روى كه غير اوست ، بلكه نظر او به ذات او و